صبح که شد پشیمون شدم و به بقیه پیام دادم بخوابیم هر وقت بیدار شدیم حرکت میکنیم ...نازی قبول کرد اما سلی گفت وای نه من بیدار شدم و تقریبا اماده ام... تا نیم ساعت دیگه میبینمتون

سریع اماده شدم رفتم ...با سلی منتظر اخرین هم سفرمون بودیم و با خودمون میگفتیم حالا حالا ها نمیات ...حرفمون تموم نشده بود که یه نازی خوابالوده جلو مون ظاهر شد

و سفر دریایی شروع شد ....خیلی خوش گذشت این سفر نصف روزه ... کلی خندیدم و خرید های خوبی هم کردیم .سلی هم بعنوان مسئولمان انتخاب شد گه این مسئولیتش هم کلی اسباب خندیدنمان شد .. ساعت یازده و نیم هم رسیدیم خونه هامون... نفهمیدم چطور خوابم برد ....
برچسب: سفر,نفره,
نویسنده: آیلین صادقی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 13:21